بودنش مهم است و وقتی نبود ... هیچ اهمی نمی ماند..
عشق و هر آنچه ره آورد این اکسیر نا معلوم و غریبه است، یکجا تو را میکشاند به عدم...به حس خلا ..به تقاضای مرگ..
ناگهان تمام مي شود
در گوش لحظه هایت فريادی میپیچد که، به پايان آمد این دفتر
دل اما مي گويد :
حكايت همچنان باقي است
و تو مي ماني و يك حكايت
"حسرت"
حسرت بوسه اي..
آغوشی..
"دوست دارم " ی که بگويي و نشنود!
حسرت و باز حسرت
حسرت روزهايي كه بی عدم و بی وقفه مي پنداشتي
ربه گمانی که فرصت هزار ساله داری برای؛
بوسه اي
که به عشق تو باشد ...
آغوشي که از آن تو باشد...
خلوتی که به شوق تو باشد...
دوست دارمی ، که بگويي..
شمع تولدی ، که فوت كند
و تو به لبخندش باز عاشق شوي و بگويي
" صد ساله باشی..."
اما
نه عمر هزار ساله است و نه حسرت اسير در اقليم نسيان
ناگهان چقدر زود دیررر میشود!!
دور میشوم از اکنون خویش
و حسرت دمي كه شايد نخورد گره به بازدم دگري
و باز غرق در رویا ..
دوستت دارم را میگويم " بي پروا "
بشنوي يا كه نه
و عاشقانه به آغوشم وعده تو را می دهم
باور كند يا كه نه
و به خوابهایم وعده رويايت را ..
تسلیم نمیشم ..
نفس مي زنم به خيال نفس هاي تو تا بداني حسرت را به جنگ بي اماني مي خوانم به سلاح عشق
و تنها عشق
برچسب: رمان سلاح عشق,دانلود رمان سلاح عشق,
نویسنده: بردیا زارعی