صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم
مهر با همه بی مهریش تمام شد و مثل همه روزهای نبودنت حرام شد.
جایی خواندم ؛ مهر را بر سر آبان بگذاری میشود مهربانی !
من اما آبان را همیشه مهربان دیده ام. وقتی برایم رنگ آمدن تو را دارد و امید حضورت را .
با اینکه خیلی بده که هزار بار امید بدل جوانه بزنه و ناکام بمونه اما باز آبان رو مثل خودت مهربان دیدم و به آفریدگاری که قدمهای مبارک تو رو بر زمین هدیه داد امیدوارم.
عزیز دلم از امروز دلم برای تولدت تنگ است و آرزو میکنم که لیاقت حضور داشته باشم
هر سال همه سعیم را کردم که باشم
هرچند بدل نمینشست اما من تمام تلاشم را کرده بودم تا شعف و ذوق دلم را از تولد زیبایت نشانت دهم.
نمیدونم چقد موفق بوده ام!؟
اما امسال با یه غم عجیب و و حسرتی ناتمام روز تولدت را به انتظار مینشینم
من تو را با همه مهر ز آبان دیدم...
مهربان باش که پاییز بهارت گردد...
برچسب:
نویسنده: بردیا زارعی